طلسم عشق...
تو مثل ساحري بودي كه در آن روز مهمانــــــــي
طلسم كردي و من گشتم اسير عشق و زنداني
از آن روزي شدم عاشق كه دستت را به من دادي
چه روز پر شكوهي بود، آن روز كه تو گفتي
هميشه عاشقت هستم و در قلبم تو مي ماني
تو بذري را به من دادي كه از جنس محبت بود
و آن حالا شده سبز از درون خاك گلداني
چه زيبا بود حرف تو و چشمان تو زيبـــــــــاتر
هميشه شاد بودند وكمي نمناك و باراني
هميشه باورم اين بود اي زيباتــــــــــــرين من
شبيه شعله در قلبم شوي غم را بسوزاني
چرا اكنون كه غم در قلب من آتش به پا كـرده
نمي آيي كه جاي سوزش آن را بسوزاني
+نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت8:12توسط پرستوی عاشق |


